شب بعد از شام هرکس که علاقمند بود یک کیف خوراکی به دست در لابی منتظر بود. ما هم که زیارت اولی با ذوق آماده بودیم.
اتوبوس آمد و اول سر مزار طفلان مسلم رفتیم، بعد سید ابراهیم وبعد کاظمین. کاظمین خیلی حالم منقلب شد. چون خودم خیلی پدربزرگ مادربزرگهایم را دوست دارم و خوب ...
با دیدن مزار امام موسی کاظم علیه السّلام دلم هوای مشهد را کرد، هوای حضرت معصومه را، هوای امام زاده صالح را، هوای شاه چراغ را و هوای آقا علی عباس عليه السلام را...
بعد سامرا، قبل از نماز صبح رسیدیم. همه جایش بوی امام زمام علیه السّلام را میداد. به آقا گفتم روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها باشد و شما به مزار مادرتان سرنزنید؟ محال است آقا، میدانم که اومدین، گیرتان آوردم و بقول احسان عبدیپور حرف حرف آورد و در این صحبتها حضور نرجس خاتون خیلی پررنگ بود و خلاصه که ساعتی گذشت.
بعد راهی سرداب غیبت شدم.
بعد هم گفتند از باب الاجابه بروید سوپ و نان میدهند ولی من که خیلی سرگرم صحبت شده بودم، به صف طولانی سوپ نگاهی کردم و دیدم نمیرسم سر ساعت مقرر برگردم. به خادم گفتم میشود نانی به من بدهند برای تبرک و ایشان لطف کردن و نان تازهای به من دادن و من سریع برگشتم در جایی که با مصطفی و سینا قرار گذاشته بودم و نان را باهم قسمت کردیم و با چای عراقی که در چایخانه میدادند خوردیم و حدود ساعت شش صبح سوار اتوبوس به سمت کربلا برگشتیمو اینطوری بود که سهتایی نمکگیر آقا شدیم...
در راه از بغداد عبور کردیم و از جلوی دانشگاه آنجا رد شدیم. وقتی رسیدیم هتل دست و صورتمان را شستیم نهار خوردیم و همگی خوابیدیم.
سلام