احساساتی هست که واژه حق کلامشان را ادا نمیکند. بخاطر همین حس و حالم از بینالحرمین را برای خودم نگه میدارم.
فقط موضوعی درمورد ابعاد بینالحرمین هست که دوست دارم درموردشان بنویسم. وقتی وارد صحن شدیم به ما گفتند اینجا خیمهگاه بوده و اینجا که درحال ساخت مسجد هستند تل زینبیه و اینجا مزار امام حسین علیه السّلام و قتلگاه، یک دور دور خودم چرخیدم و از کوچکی فضا مو به تنم راست شد!
من همیشه فکر میکردم وقتی میگن صحرای کربلا یعنی فضای باز با وسعت خیلی زیاد! ولی وقتی ابعاد میدان نبرد را دیدم تازه فهمیدم وقتی حضرت شب عاشورا به خواهرشان گفتند از این یارها وفادارتر در کل عالم پیدا نخواهد شد یعنی چی، جگر یاران امام حسین علیه السّلام را هیچ مردی نمیتواند داشته باشد. حکایت نبرد از تن به تن هم نزدیکتر بود، صورت به صورت هم بودند!
تازه فهمیدم که چرا مادر وهب تونستن با پرتاب سر فرزند شهیدشان غلام ملعون را درجا بکشند، تازه فهمیدم چطور در کوران جنگ وقتی خانم زینب از تل زینبه رو به ملعون میگویند حسین را دارند میکشند و تو نگاه میکنی، صداشون به قتلگاه رسیده بوده!
تازه فهمیدم چرا دختر مسلم و چندتن از بانوان حرم در تاخت اول سپاه ملعون زیر سم اسبها شهید شدند آنها اصلا فرصت نکرده بودند فرار کنند!
تازه فهمیدم که چرا در نوحهها میگن مگه از علقمه تا خیمهگاه چند قدم است که امام حسین علیه السّلام با دیدن صحنه شهادت حضرت عباس این مسیر را ... بار روی زانو افتادند..
واقعا وقتی در فاصله تل زینبیه و قتلگاه ایستادم و اون حجم وقایع، که پس از گذر سالها فقط شنیده بودم را مرور کردم، قالب تهی کردم.
سلام