![]()
در جهان موازی منی زندگی میکند که یک کتابفروشی دارد،
یک گربه،
یک لیوان نسکافه گرم و
پنجرهای که رو به تجلی باز است.
![]()
در جهان موازی منی زندگی میکند که یک کتابفروشی دارد،
یک گربه،
یک لیوان نسکافه گرم و
پنجرهای که رو به تجلی باز است.
وقتی رسیدیم شب شده بود، حساب کردیم تا بریم خانه رستورانهای مورد علاقمون احتمالا بستهاند. پس شام را در فرودگاه خوردیم. اونقدر این مدت کباب و جوجهکباب و غذای ایرانی خورده بودیم همگی در یک توافق نانوشته شام پیتزا و سیبزمینی سفارش دادیم! و در آخر برای آغاز یک رانندگی دوساعته مصطفی که این مدت به چای غلیظ عراقی عادت کرده بود یک چای گرفت و من یک موکا تا در راه خوابمان نگیرد.
در پارکینگ سوار ماشینمان شدیم و پیش به سوی منزل...
در بین راه خبر غیرحضوری شدن مدارس حسابی خوشحالمون کرد و از اینکه مجبور نبودیم صبح ساعت شش بیدار بشویم و اضطراب مشقهای ننوشته را نداشتیم حس آرامش کردیم.
وقتی رسیدیم خانه من فقط خاطرم هست جعبه پیتزا را که از بقیه شاممان بود در یخچال گذاشتم و خوابیدم.
صبح حرکت، مصطفی و سینا باز رفتند برای وداع، دقیقا حکایت ما شده بود حکایت بیچارهتر اونکه دیده باشد کربلاتو...
من هم ملحفهها و چمدانها را جمع کردم و ماشین آمد و راهی نجف شدیم.
فرودگاه آداب عجیبی برای کنترل بار مسافران داشت ولی بعد از آن همه چیز عادی بود...
الان که برگشتم حس میکنم چقدر این مسیر کوتاه و نزدیک بود و من همیشه فکر میکردم چقدر دور است.
شب آخر به همراه رئیس کاروان و همسرشان و تعدادی از همکاروانیها به مغازههای اطراف حرم رفتیم و از شیرینی مصطفی چند مدل شیرینی خریدیم و کمی سوغاتی اطراف حرم خریدیم و خانم رئیس کاروان که بسیار مهربان بودند سه تا کارت به ما دادند که روی هر کدام به اندازه یک ارزن خاک کوچک پلمپ شده بود و روی کارت اطلاعات نوشته بود. ایشان گفتند این تربت تبرکی است و بسیار کمیاب است و...
خیلی تشکر کردیم و بعد از کاروان جدا شدیم و رفتیم در بینالحرمین نشستیم و...
برنامه اینطور بود که ساعت نه شب، کاروانها از پشت خیابان حرم به هم بپیوندند و با یک تابوت نمادین و یک پرچم خیلی بزرگ که شرکت کنندگان آقا دور تا دور پرچم را نگاه میداشتند برای عرض تسلیت به حرم حضرت عباس سلام الله علیه وارد بشویم و بعد وارد بین الحرمین بشویم و...
مراسم شور و حال عجیبی داشت. پرچمهای سیاهی که به ما دادند، گرههای که مردم حاجتمند به پرچمها میزدند، فریاد حیدر حیدر عزاداران در بینالحرمین، انبوه جمعیت که هر لحظه به تعدادش افزوده میشد...
شب بعد از شام هرکس که علاقمند بود یک کیف خوراکی به دست در لابی منتظر بود. ما هم که زیارت اولی با ذوق آماده بودیم.
اتوبوس آمد و اول سر مزار طفلان مسلم رفتیم، بعد سید ابراهیم وبعد کاظمین. کاظمین خیلی حالم منقلب شد. چون خودم خیلی پدربزرگ مادربزرگهایم را دوست دارم و خوب ...
با دیدن مزار امام موسی کاظم علیه السّلام دلم هوای مشهد را کرد، هوای حضرت معصومه را، هوای امام زاده صالح را، هوای شاه چراغ را و هوای آقا علی عباس عليه السلام را...
بعد سامرا، قبل از نماز صبح رسیدیم. همه جایش بوی امام زمام علیه السّلام را میداد. به آقا گفتم روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها باشد و شما به مزار مادرتان سرنزنید؟ محال است آقا، میدانم که اومدین، گیرتان آوردم و بقول احسان عبدیپور حرف حرف آورد و در این صحبتها حضور نرجس خاتون خیلی پررنگ بود و خلاصه که ساعتی گذشت.
بعد راهی سرداب غیبت شدم.
بعد هم گفتند از باب الاجابه بروید سوپ و نان میدهند ولی من که خیلی سرگرم صحبت شده بودم، به صف طولانی سوپ نگاهی کردم و دیدم نمیرسم سر ساعت مقرر برگردم. به خادم گفتم میشود نانی به من بدهند برای تبرک و ایشان لطف کردن و نان تازهای به من دادن و من سریع برگشتم در جایی که با مصطفی و سینا قرار گذاشته بودم و نان را باهم قسمت کردیم و با چای عراقی که در چایخانه میدادند خوردیم و حدود ساعت شش صبح سوار اتوبوس به سمت کربلا برگشتیمو اینطوری بود که سهتایی نمکگیر آقا شدیم...
در راه از بغداد عبور کردیم و از جلوی دانشگاه آنجا رد شدیم. وقتی رسیدیم هتل دست و صورتمان را شستیم نهار خوردیم و همگی خوابیدیم.
سه روز در کربلا اقامت داشتیم و ما در روز سوم رفتیم خیابان سناتور و خرید کردیم و آنجا یک شیرینیفروشی بنام پاپا کنافه بود که خیلی کیفیت شیرینیش خوب بود و یک ناعمه با سه چای عراقی سفارش دادیم.
قسمت جالبش این بود که شیرینی را در دیسی فلزی آورده بودند و وقتی نصف شیرینی را خوردیم واقعا سیر شده بودیم. درخواست کردیم شیرینی را در جعبه بگذارند که ببریم دیدیم شیرینی را با دیس در جعبه گذاشتند.
هوا اونقدر خوب بود که هم روز میتوانستید حرم بروید و اصلا احساس گرما نکنید و هم شب با یک کاپشن و کلاه به حرم میرفتیم و همان کلاه و کاپشن کافی بود تا اصلا سردمان نشود.
احساساتی هست که واژه حق کلامشان را ادا نمیکند. بخاطر همین حس و حالم از بینالحرمین را برای خودم نگه میدارم.
فقط موضوعی درمورد ابعاد بینالحرمین هست که دوست دارم درموردشان بنویسم. وقتی وارد صحن شدیم به ما گفتند اینجا خیمهگاه بوده و اینجا که درحال ساخت مسجد هستند تل زینبیه و اینجا مزار امام حسین علیه السّلام و قتلگاه، یک دور دور خودم چرخیدم و از کوچکی فضا مو به تنم راست شد!
من همیشه فکر میکردم وقتی میگن صحرای کربلا یعنی فضای باز با وسعت خیلی زیاد! ولی وقتی ابعاد میدان نبرد را دیدم تازه فهمیدم وقتی حضرت شب عاشورا به خواهرشان گفتند از این یارها وفادارتر در کل عالم پیدا نخواهد شد یعنی چی، جگر یاران امام حسین علیه السّلام را هیچ مردی نمیتواند داشته باشد. حکایت نبرد از تن به تن هم نزدیکتر بود، صورت به صورت هم بودند!
تازه فهمیدم که چرا مادر وهب تونستن با پرتاب سر فرزند شهیدشان غلام ملعون را درجا بکشند، تازه فهمیدم چطور در کوران جنگ وقتی خانم زینب از تل زینبه رو به ملعون میگویند حسین را دارند میکشند و تو نگاه میکنی، صداشون به قتلگاه رسیده بوده!
تازه فهمیدم چرا دختر مسلم و چندتن از بانوان حرم در تاخت اول سپاه ملعون زیر سم اسبها شهید شدند آنها اصلا فرصت نکرده بودند فرار کنند!
تازه فهمیدم که چرا در نوحهها میگن مگه از علقمه تا خیمهگاه چند قدم است که امام حسین علیه السّلام با دیدن صحنه شهادت حضرت عباس این مسیر را ... بار روی زانو افتادند..
واقعا وقتی در فاصله تل زینبیه و قتلگاه ایستادم و اون حجم وقایع، که پس از گذر سالها فقط شنیده بودم را مرور کردم، قالب تهی کردم.
سلام